|
درد دل |
|
درد دل دوستانه |
عشق يعني زندگي را باختن . چند سالي بي دليل با هر الاغي ساختن.
با خيال تو به سر بردن اگه هست گنبه اندازه تمام سلول هاي بدنم دوستت دارم........يك آبزي تك سلولي! خيلي دوست دارم باهات حرف بزنم. باهات برم ماهيگيري. آخه مثله تو هيشكي كرم ندارهاه، باخبر باش كه من غرق گناهم همه شب. هر وقت بارون مي ياد، دستات رو باز كن. هر چند تا قطره كه تونستي تو دستات جمع كني، من رو همون قدر دوست داري.هر چند تا كه نتونستي توي دستات نگه داري، من تو رو همون قدر دوست دارم. اگه دوست داري عميق ترين ، طولاني ترين و محكم ترين بوس دنيا رو تجربه كني بيا پيش خودم تا لباتو بذارم رو لوله جارو برقي! مي دوني قشنگي زير بارون راه رفتن چيه؟ ديگه اون موقع هيشكي اشك هاي روي گونه هاتو نميبينه هر وقت تونستني برف رو سياه كني... پاي كلاغو سفيد كني... آتيشو بوس كني... توي آب نفس عميق بكشي... اون موقع مي تونم دوستت داشته باشم! پدر گفت: «عشق کشکه!» پسر هم گفت: «زندگي آشه، آش بدون کشک مزه نداره!» بازار سياه رفتم، براي خريدن عشق! ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم: «در غرفه هوس بازان، عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان!» نگاهي آشنا به ياس کردم،تو را در برگ گل احساس کردم، خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کردم! پدرم مي گفت: عاشقي يك شب است و پشيمانيِ، هزار شب! حالا هزارشب پشيمانم كه چرا يك شب عاشق نبودم؟! آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم، حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:19 توسط تنهای عاشق |
| ||||||